روز بیستم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 11:51
بیستمین روز از روزانه نویسی های من :) دیروزم به خاطر خستگی زیاد و سرما خوردگی خفیف رو نشد که بنویسم و امااا امرووووز ...امروز علاوه بر اینکه بیستمین روز روزانه نویسی بود،سومین روز کاری هم بود حالا نه اونقدر کار هاااا، خیلی تایم کمی کار میکنم ولی همون تایم کم هم تموم انرژی من رو میگیره. به عنوان اولی...
روز دهم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 1:56
و امرووووووز روزیست که رونمایی میشود از اثر هنری میکل_طوفاااااانروز دهمم اینجوریه دیگه پر از خوشحالی و حال خوب و بدون انجام دادن برنامهخیلی خیلی روز خوبی بود، شادی های امروزم یکی برای سین بود، دلتنگیم بر طرف شد و کلیییی براش حرف زدمو مغزش رو خوردم و خوشحالی بعدیم برای آموزش رانندگیم توسط سین بود. خو...
روز یازدهم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 1:56
یازدهمین... روز یازدهم من تقریبا یک روز معمولی بود، معمولی از اون جهت که نتونستم زیاد با سین حرف بزنم و این دلیل کافی است برای اینکه یک روز معمولی بشه.نه اینکه بخوام از وابستگی بگم که میدونم زیادش خطرناکه، حرف من دلبستگی و دلتنگیه. خلاصه اقای سین دلتنگتونیم و لطفا زودی بیاین خونه. دیگهههه از امروز ب...
روز دوازدهم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 1:56
اینجا شده برام دفتر خاطرات مجازی که خواننده هم داره :) روز دوازدهم من از لحاظ درسی خیلی خوب بو،با اینکه بینش هی وسوسه می شدم که بقیشو استراحت کنم ولی خودم رو مجبور کردم که به برنامه ریزیم برسم. یک علت راندمان بالای امروز کتابخونه بود، محیطی که اکثرا مشغول درس خوندن هستن طبیعتا من هم به سمت درس خوندن...
روز سیزدهم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 1:56
امروز از لحاظ پیشرفت در برنامه روز خوبی بود ، اونطور که میخواستم درس خوندم و خوب خوندم. بعد از مدت ها رفتم سراغ مهره هام و یک دستبند و یه جفت گوشواره سرهم کردم،یاد اون روزایی افتادم که دستبندامو میساختمو توی خوابگاه میفروختم یا سین میبرد برام میفروخت. لذت اولین پولی که بدست آوردم هنوز زیر زبونمه اگر...
روز چهاردهم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 1:56
امروز بسیاااااااااااار بسیاااااار روز خوبیییی بود.... امروزم با سینِ عزیز تر از جونم گذشت،صبح کارآموزی رفتیمو بعد کارآموزی هم پروسه سخت رانندگی و واییی از سین که چقدر صبر و حوصله داره، اینقدر با ارامش و خوب بهم رانندگی یاد میداد که اگه من جاش بودم میگفتم اصن نمیخوااام رانندگی یاد بگیری و پاشو خودم ب...
روز پانزدهم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 1:56
جمعه دل انگیز من فقطو فقط به استراحت گذشت. درسته عذاب وجدان برنامم همراهم بود اما به همچین روزی نیاز داشتم. روزی که به خودم و روحم برسم فقط کتاب فلسفی ک این چند وقت میخوندمشو به کل گذاشتم کنار، آخه خیلی برام سختو سنگین شده بود و به جاهایی رسیده بودم که فقط رو خونی میکردم و هیچ چیزی ازش نمی فهمیدم. "...
روزشانزدهم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 1:56
الهی شکرت امروز از لحاظ کاری روزی خوبی بود، یه عااالمه ذوق برای اینکه از فردا برم سرکار و یه کوچولو هم استرس دارم.فکر جهیزیه و بقیه مخارج راحتم نمیذاشت و الان یه روزنه کوچیکی از امید پیدا شده که کمی خیالم رو راحت میکنه. درسته که تا سال اینده معلوم نیست چی پیش بیاد اما دلخوشی کوچیکی پیدا کردم. درسته ...
روز هفدهم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 1:56
امروز قرار بود یک روز کاری باشه ولی نشد. تموم لحظاتی که منتظر یک تماس بودم رو استفاده مفید کردمو درس خوندم. خداروشکر به هدف گذاری این ماهم خیلی نزدیکم و بیشتر اونچه که میخواستم انجام دادم و این خیلی حس خوبی بهم میده.من تا ابان ماه برای اهدافم برنامه ریزی کردم و امیدوارم در آخر از روند تلاشم و رسیدن ...
روز هجدهم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 1:56
وای از امروز... صب تا ظهر اولین تجربه کار کردنم در محیط بیرون گذشت. به عنوان اولین روز هم کارم سبک بود و هم زود تموم شد و در کل خوب بود.و ادامه روزم رو خبری که مامانم و سین بهم دادن،ساخت. خیلی خوشحال و همچنین منتظر هستم تا روز موعود. فکر میکنم پنجشنبه بالاخره تکلیف دوسال انتظار و بلا تکلیفی من و سین...